
به جهت تسهیل در جابجایی جمعیت رو به افزونی تهران و همچنین هرچه درخشان تر شدن کارنامه ی شهردار جدید، بیش از پیش شاهد دگرگونی سیمای شهر هستیم. مدتی است که پیاده روی خیابان ولیعصر تبدیل به یک کارگاه عظیم ساختمانی شده است و در هرجای شهر که کارداشته باشی بالاخره زحمت کوه نوردی اجباری در پیاده روها نصیبت خواهد شد. علاوه بر "بهسازی پیاده راه های خیابان ولیعصر" برنامه های جدید دیگری همزمان در حال انجام است ازجمله "سنگ فرش کردن خیابان صف" و "سنگ فرش کردن کوچه مروی" و از طرف دیگر برنامه ریزی برای سامان دهی های ترافیکی که نتیجه اش گسترش محدوده ی طرح ترافیک، تقسیم خودروها به زوج و فرد، خصوصی سازی اتوبوسرانی و تخصیص مسیر ویژه ی اتوبوس در بزرگراه ها( نشان بارز شهرهای مدرن قرن بیستم) است.
گسترش سریع بزرگراه ها بافت شهر را متاثر می کند. این شبکه ی پریشان کلان شهری، برخی محله ها را نا بود می کند و با شکافتن زمین های وسیع سازمان های دولتی و نظامی، مناطق جدیدی را پدید می آورد تا پیوندهای عنکبوتی خود را تکمیل کند. محصول این مناطق جدید، منظرگاه های جدیدی است که پیش از این، اقبال تماشاشان را نداشتیم. نمونه ی برجسته ی آن، پرتگاه مدرنی است در بزرگراه کوچکی که با شکافتن سازمان انرژی اتمی و جدا کردن موسسه ژئوفیزیک از آن، ارتفاعات امیرآباد را به یوسف آباد وصل می کند.

این شبکه ی نافذ بزرگراهی، فقط مظاهر جدید شهری را آشکار نمی کند بلکه گاهی تاریخ شهر را یادآوری می کند: بزرگراه جدیدی در ضلع شرقی میدان سپاه فعلی پادگانی را شکافته است. از پس دیوار جدید پادگان ( که هیچ نشانی از سلیقه و هماهنگی در آن دیده نمی شود) قصر زیبای عشرت آباد به چشم می خورد که" در سال 1291 ه.ق. ساخته شده است. این کاخ و باغ در شمال شرقی حصار شهر تهران و در کنار راه تهران به شمیران در حد فاصل باغ نگارستان و قصر قاجار قرار داشت. همزمان با بنای قصر، باغ آن نیز ایجاد گردیده که در مراسم درخت کاری آن ناصرالدین شاه شخصا به غرس چند اصله درخت پرداخت و این باغ به زودی به یکی از بهترین باغ های تهران تبدیل شد. قصر شامل یک بنای چهار طبقه است که نمای خارجی آن با کاشی و تالارهای آن با آینه کاری آراسته گردیده است. علاوه بر این بنا که به کلاه فرنگی مشهور بوده است، تعدادی کوشک های کوچک گرداگرد استخر بنا گردیده بود که به صورت حرمخانه ی شاهی از آن ها استفاده می شد."۱ و حالا احتمالاً به عنوان انبار سیب زمینی استفاده می شود!
- محمد نیکدل -
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 2:38  توسط
|
برای آنکه نشان دهیم چگونه میتوان از آثار ادبی به عنوان مواد خام و مورد استناد پژوهشگران علوم انسانی و اجتماعی بهره برد، باید وضعیت تاریخدانی را در نظر گرفت که برای نمونه بر موضوعی چون جنگ کار میکند: آیا میتوان تصور کرد که چنین پژوهشی بتواند بدون مطالعهی روایتهای حماسی باستانی، قرون وسطایی و کلاسیک و یا بدون توجه به رمانهای قرن نوزدهم و شرح نبردهای ناپلئون و یا بدون استناد به صفحات بیشمار آثاری که به روایت خشونت و بیرحمی های جنگی در قرن بیستم اختصاص داشتهاند، انجام شود؟ (...)
همچون جنگ، شهر نیز مکانی پر اهمیت را در متون ادبی به خود اختصاص داده است. در زمینهی ادبی، تاریخدانان ادبیات و تاریخدانان به طور کلی، بخصوص از دههی 50 به این سو، مطالعهی عمیقی بر آثار داستانی، شعر و نمایشنامهها انجام دادهاند تا بتوانند از آنها در زمینهی علوم اجتماعی و انسانی استفاده کنند. بنابراین این وظیفهی جغرافیدانان، شهرشناسان و جامعهشناسان و غیره است که به آثار ادبی رجوع کنند تا تحلیلهای خود را از شهر غنای بیشتری بخشند.
در واقع شخصیتهای آثار داستانی، همچون شخصیتهای واقعیای که بازسازیشان کردهاند، در شهر زندگی و کار میکنند و در آن جابجا میشوند. (...) هر صفحه از آثار روسو، دیکنز یا پروست، توصیفی از یک شهر یا یک محله را در بردارد که بلافاصله میتوان آن را به یک سند تشبیه کرد: در واقع در پشت شخصیتهای داستان، ما میتوانیم جهان شهری را با رنگها، شکلها و شخصیتهایش ببینیم. رماننویس که دلنگران "واقعگرایی" در کار خود است، دربارهی موضوع دست به تحقیق و پژوهش زده است و بر آن بوده که واقعیت را، یعنی مکانی که حادثه در آن اتفاق افتاده است، به ریزترین شکل ممکن بازسازی کند. پس شهر در کار او حاضر و زنده است: وقتی باردامو، شخصیت رمان سفر به انتهای شب اثر لویی فردینان سلین، وارد نیویورک می شود، شهر را برای ما به نمایش میگذارد: "شهری بر سر پا ایستاده": و این جغرافیدانان، شهرسازان، جامعه شناسان و تاریخ دانان هستند که میتوانند به این پرتره از یک شهر بزرگ آمریکایی ارزش یک سند را بدهند. رماننویس با به نمایش گذاشتن واقعیت در نقش یک شاهد قرار میگیرد و ما را وادار به اندیشیدن و تحلیل میکند. در مجموع، رمان واقعگرا، در گستردهترین معنای آن، مادهای بینظیر برای تأمل دربارهی شهر و بازنمودهایش به ما عرضه میکند.
با این وصف، در برابر یک متن ادبی باید همواره توجه داشت که این متن یک بازسازی ساده از واقعیت نیست. به شکلی عام، از زمانی که انسان شروع به قرار دادن واژگان بر اشیا میکند، خواه ناخواه، بخشی از ذهنیت خود را در کار خود وارد می کند. هیچ شاهد کاملا عینی وجود ندارد. نویسندهای که به توصیف یک شهر میپردازد، به گونهای تعمدی تفسیر خاصی از امر واقعی را نشان میدهد. آنچه او مینگارد چیزی است که میسازد و بینش او از مکانی است که به نمایش میگذارد. نویسنده میداند که با اطلاع دادن از امر واقعی آن را بازترکیب میکند، آن را دگرگون ساخته و حتی تجلی خاصی به آن میبخشد. پاریس قرن نوزدهم در نگاه بالزاک، هوگو یا فلوبر به گفتهی موپاسان هر بار با "توهمی خاص" بازسازی شده و با حساسیتها و واژگانی خاص به تصویر درآمده است.
بدین ترتیب توصیف شهر به دست نویسنده، به معنایی بنیادین، در حکم ابداع شهر است. هنر نه یک تقلید بلکه یک آفرینش است و به قول مالارمه شهر در نگاه نویسنده، چیزی است که ادبیات دگرگونش کرده است.
پاریس، لندن و رم در نگاه نویسنده چه میتوانند باشند؟ مکان هایی که او با خیال خود آکندهشان میکند. نویسنده به قرائت، تأویل و معنی دادن به آنها می پردازد. به ویژه اینکه شهر، بارها و بارها، به یک متن تشبیه شده است. متنی اکنده از نشانهها، شاخصها و راهها. به یاد بیاوریم که اغلب از "بافت شهری" صحبت میشود. واژهی "بافت"(texture) ریشهی یکسانی با "متن" (texte) دارد. این را نیز به یاد داشته باشیم که مفاهیمی چون ساختار، طرح، ترکیب، سازمان، معماری، مسیر و غیره را به سادگی در شهر و متن به یکدیگر تشبیه میکنند.
صحنهپردازی ونیز در داستان مرگ در ونیز اثر توماس مان به دنبال مطالعهی نویسنده دربارهی ونیز، که آن را تا اندازهای به شخصیت خود نیز منتقل میکند، انجام گرفته است. این قرائت ـ نوشتار شهر به وسیلهی نویسنده به پژواکی بدل میشود که منتقد را به قرائتی فعال میطلبد: بنابراین مسئله آن نیست که چهرهی شهر را به صورت انعکاس سادهای از واقعیت دریافت کنیم. بلکه باید آن را به بازاندیشی دربارهی این واقعیت بدل سازیم. جغرافیدان در برابر چنین تصاویری از شهر نه فقط در پی چیزهایی است که متن مشخص کرده است، بلکه به دنبال معنایی است که در نگاه نویسنده میتوان یافت. برای مثال چگونه و به چه دلیل در قرن نوزدهم اسطورهی پاریس پا به عرصهی حیات گذاشت؟ چگونه و به چه دلیل از دو قرن پیش دو چهرهی متضاد از شهر، مکان گمگشتگی و مکان رهایی، شکل گرفتند. کافی است خوش بینیهای ولتر، بخصوص در اثر خوشگذران، را در مقابل زخمزبانهای استهزا آمیز روسو قرار دهیم ...
نویسنده نظریهپردازی نمیکند، او صرفا چیزها را نشان میدهد. اولیس اثر جیمز جویس را نمی توان یک رسالهی دانشگاهی یا پایاننامهای دربارهی شهر دوبلین بهشمار آورد، بلکه این وظیفهی خوانندهی دقیق و هوشیار است که متن را به کار اندازد. خواننده است که باید بیندیشد، از متن رازگشایی کند و محتوای ایدئولوژیک، سیاسی و فرهنگی متن را ظاهر سازد. به قول لویی آراگون "دروغ راستگویانه"ی نویسنده بدل به مکانی واقعی برای پژوهش منتقدانهی خواننده میشود، و دیگر نمیتوان از اندیشیدن به شهر در همهی حالتهایش و از قرائت و تأویل آثار هنری سر باز زد. اطلاعاتی که این آثار در اختیار ما میگذارند، در عین حال برجسته و پوشیده هستند و برای تأمل دربارهی مکان و معنی شهر به طور خاص و شهرها به طور عام در تاریخ انسانها اهمیتی اساسی دارند.
منبع: فرانک لانو، شهر و ادبیات، (2000)، ترجمهی ناصر فکوهی. ( برگرفته از کتاب انسانشناسی شهری، نشر نی، 1383)
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 17:47  توسط
|
آره، واقعا شرم آوره. بیش از ۴ ماهه که هیچ پست جدیدی نگذاشته ام. تمام فحش هایی رو هم که داده اید، چه آنهایی که توی رویم داده اید و چه آنهایی که داده اید و من نشنیده ام، همگی را قبول دارم، از دم.
البته این تنبلی و فراخی در مورد من به هیچ وجه یک بیماری اکتسابی نیست ریشه دارتر از این حرفهاست. من حتی می ترسیدم اگر خدای ناکرده این وبلاگ را خیلی مرتب ادامه می دادم ممکن بود خیلی از دوست هایم را از دست بدهم زیرا آنها قطعا با خود فکر می کردند این آن علیرضایی که ما می شناختیم نیست. الان هم که بازار استحاله شخصیتی (با توجه به سریالهای متعدد تلویزیونی) داغ است. با خود می گفتند یا تیریپ استحاله زده یا اینکه چیز خور شده و یا ممکنه وبلاگش هک شده باشه و یک آدم سودجو با استفاده از اعتبار و نفوذِ تردیدناپذیر او در قلوب بندگان خدا سعی دارد افکار بنجل خود را به خورد دیگران بدهد.
خلاصه اینکه، با تمام این حرفها و تعطیلی ۴ ماهه ی وبلاگ قطعا همگی به صحت و سلامت من پی برده اید. من حالم کاملا خوبه و هیچ گونه استحاله ای بوقوع نپیوسته و دوما این خود خود خودمم و هکی هم صورت نپذیرفته. بعد از این پست هم قراره تا اطلاع ثانوی بر طبق همان استرانژی قبلی مطالب جدیدی را ارائه دهم. هر وقت هم که نوبت تعطیلی بعدی رسید جلوتر به شما خبر خواهم داد.
حالا فعلا با همین یکی حال کنید و منتظر باشید و دعا کنید دچار تعطیلی زودهنگام نشوم. در ضمن مطالبی از محمد نیکدل هم برایتان خواهم گذاشت. او هم در سلامت کامل به سر می برد و قول خواهد داد که حضور داشته باشد.
باقی بقایتان
علیرضا عشقی
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 16:35  توسط
|
شهر موزه ی زندگی انسان هاست، اما نه زندگی گذشته ی آنها. شهر موزه ی زندگی حال انسان هاست که با تغییر زندگی آنها تغییر می کند و از گذشته ی آن تنها یادی باقی می ماند و تصویری کدر در دیوارهای شهر.
شهر بزرگترین موزه ای است که هیچ وقت تعطیل نمی شود. می توان در آن زندگی کرد، قدم زد، مست کرد، تولید مثل کرد، خوابید و از همه مهمتر به چیزهای درون آن دست زد و از آنها عکس گرفت.
این موزه شرایط نگهداری خاصی ندارد. سرما و گرما، باد و باران و آفتاب، هر چه باشد مهم نیست. یعنی برای این موزه فرقی نمی کند. حتی حضور دزدها هم در این موزه آزاد است. هیچ اثری در این موزه برچسب مشخصات ( نام اثر، خالق اثر، تکنیک و اندازه) و قیمت ندارد. اما در عین حال همه چیز خریدنی است.
شهر موزه ای است که می شود در آن به دنیا آمد، زندگی کرد، پیر شد و مرد و در گورستان - موزه ی مردگان - به عنوان اثری نصب شد.
- علیرضا عشقی -
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 16:55  توسط
|
لطفاٌ وارد چمن نشوید!
منظور از طبیعت، محیطی مملو از گیاهان و به دور از تمدن است. چون انسان از تمدن دل خوشی ندارد، می خواهد خود را در جنگل، دشت، کوهستان وجاهای دیگری قرار دهد و این آرامشِ از دست رفته را بازیابد. علم شهرسازی نیز در جهت احقاق هدف دولتمردان، می کوشد تا این فضاهای طبیعی را به صورت طبیعت شهری و پارک ها، جایگزین محیط هایی واقعی کند. امروزه در تهران، پارکها فرا تر از تفریحگاه خانواده ها تبدیل به مکانهایی دنج برای اقشاری شده است که به نوعی از بایدها و نبایدهای اجتماعی سرپیچی می کنند: فروشنده های مواد مخدر، دختران فراری، همجنس کرایان وغیره و بدین سان با به خطر افتادن امنیت اجتماعی، تلاشهای سرکوب کننده دولتمردان متزلزل می شود.
-محمد نیک دل-
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 2:36  توسط
|
شهر با تمام زشتی هایش به من لبخند می زند و من مجذوب نورهای کشیده بر پیکرش از طبقه شانزدهم دود سیگارم را فوت می کنم.
شهر در شب چون عروسی در حجله است. آرام و ملیح تورها را بر می دارد و لخت می شود. دلفریب و زیبا لبخند می زند. و من تنها نظاره گر، دود سیگارم را فوت می کنم.
- علیرضا عشقی -
+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 1:42  توسط
|
" ... باید تصدیق کرد که در بی نظیرترین گنداب های اسرارآمیز گیر کرده ایم، گندابی که بالا و پایین می رود و ضربان دارد. چندسویه است و شهردار هم دارد. توصیفش چند هزار کلمه نیاز دارد. گندابِ ما تنها جزیی از یک گنداب خیلی بزرگ تر است، گنداب ملت - دولت، که آن هم خودش ساخته ی آن گندِ گنداب ها، یعنی آگاهی بشری است. البته در همه این ها گاه رگه های مثبتی دیده می شوند ... "۱ این ها توصیف شخصیت داستان زندگی شهری ِ دونالد بارتلمی از زندگی شهری است. فکر می کنم تمام آدمهایی که این مطلب را می خوانند تجربه ی زندگی شهری را دارند. شهرها، کلان شهرها، شاید پیچیده ترین چیزی باشند که بشر تا به امروز ساخته است. و از قضا ساخته شدنش سیری درازمدت، پنهان و ناخودآگاه داشته است، به طوری که ناگهان آدمی به خودش آمده و دیده " اوه، عجب گندابِ اسرارآمیزی". شهر، این نظام ِ بی نظام ِ بی سر و ته و اسرارآمیز، آن قدر بی در و پیکر و پیچیده است که هر چه در آن دقیق تر می شوی انگار آن هم به همان اندازه پیچیده تر می شود، به طوری که گویا دستیابی و احاطه ی تمام و کمال به آن عملاً کاری غیر ممکن است. با این اوصاف تنها واکنش قابل قبولی که می توان نسبت به آن داشت، صرف نظر از تحقیقات جامعه شناختی، روان شناختی و فلسفی که آنها، با توجه به ادعاهایی که دارند، همیشه از سیر پیچیده شدن شهریت عقب مانده اند، رویکردی ادبی و هنری است. هنرمند مدرن ِ ساکن شهر ادعای داشتن دیدی از بالا به شهر، مثلاً از توی هلی کوپتر، ندارد. او خود سرگردان ِ مات و مبهوت این گندابِ اسرارآمیز است. تنها فرقش با آدم های عادی این است که چشمانش باز، یا بازتر، است و آن قدرها آدم سر به زیری، آن طوری که نظام های شهرساز می خواهند، نیست. او، در عین حیرانی، در جلوه ها و مناظری شهری، که راهی به شخصیت شهر است، سیر می کند و به اکتشافات و تجربیات شگرفی دست می یابد. این ها به هیچ وجه راهنمایی کامل برای شناخت پیچیدگی های شهر نیستند اما اگر این آثار پراکنده و هذیانی هنرمندان که حاصل تجربه ی شخصی آنان از زندگی در شهر است را کنار هم بگذاری، کلیدهایی به آدمی می دهند که می توان با آن، بر خلاف نمونه های آکادمیک ِ مدعی اش، شاید گوشه ای از این پیچیدگی ها را گشود و آن را بهتر و عمیق تر تجربه کرد. همین.
" که اینطور، مردم می آیند اینجا زندگی کنند، من که فکر می کنم می آیند تا بمیرند. شهر پر است از بیمارستان، آدم هایی که سکندری می خورند و پخش زمین می شوند و زنان آبستنی که آرام آرام، توی پیاده رو، خود را جلو می کشند... شهر بو می دهد، به خصوص در تابستان ها. بوی ید و فرم، بوی روغن سیب زمینی سرخ کرده و بوی ترس... شهر پر از صدا، فریاد و هیاهوست؛ صدای زنگ ترامواها، صدای جیغ زنان و دختران. صدای گذشتن مردم، صدای پارس سگ ها و حتا صدای خواندن خروس... شهر پر است از سکوتی ترسناک، سکوت در زمان انتظار یک فروپاشی وحشتناک... در شهر زمان دیر می گذرد، سه ـ چهار هفته به اندازه ی یک سال طول می کشد. و آدم، آدم دیگری می شود. و چون این آدم جدید آدم قبلی نیست، آشنایان قبلی ناگهان غریبه می شوند. غریبه هایی که آنها هم آدم را نمی شناسند... "۲ ریلکه ی بیست و هفت ـ هشت ساله که در سال ۱۹۰۲ به پاریس، بزرگترین نمونه ی کلان شهری پیچیده در آستانه ی قرن بیستم، می آید ناگهان با دنیایی بسیار غریب برخورد می کند. قطعاً وسوسه می شود آن را به صورتی دقیق بشناسد اما هر چه بیشتر در آن فرو می رود کمتر درمی یابد، پس "دیدن را یاد می گیرد"، چشم ها، گوش ها، بینی و حتی منافذ پوستی اش را تا جایی که می تواند باز می کند تا لحظات و حرکات شهر را از دست ندهد، آنها را دریابد و در عین سرگردانی و حیرانی دفترهای مالده لائوریس بریگه را خلق می کند که کاوشی ژرف است در مقوله ی شهر و کودکی نویسنده.
شهر اجتماع امکان ناپذیر تضادهاست. در شهر قطعاً از سینه پهلو نمی میری اما از افسردگی شاید. در شهر بی سواد هم که باشی آن قدر چیز می دانی که حتا خیلی از آنها برایت زیاد است اما ممکن است به واسطه ی ندانم کاری ای که هرگز از یک روستایی هم سر نمی زند، تمام زندگی ات را ببازی. در طول روز از دهان آدم های زیادی می شنویم که به تهران فحش می کشند و در مهربان ترین حالت آن را خراب شده می نامند، یاد ولایتشان می کنند و آنجا را بهترین جای دنیا می نامند. با این حال پس چرا در شهر مانده اند. چرا ریلکه در شهری که مردم به آن می آیند تا بمیرند و بوی ترس و سکوت پیش از فروپاشی دارد می ماند و به ولایت خوش آب و هوایش بر نمی گردد. شاید جواب ساده و راحتی بتوان به این سوال داد: شهر تمام امکانات را در انحصار خود در آورده است. اما اگر کمی دقیق تر شوی می بینی به همان اندازه، یا شاید هم بیشتر، که در شهر جلوتر هستی، عقب تر هستی، یا واضح تر فروتر هستی. به نظر من دلیلش این است که مانند مخدر روح و جسم آدمی را در می نوردد و آن را از آن خود می کند. شهر نشین به شهر مبتلاست. شهرنشین ِ افسرده دلش در ولایت خوش آب و هوایش می گیرد و افسرده تر می شود و ریه های جرم گرفته اش بدون دود و بوی روغن سیب زمینی سرخ کرده درست کار نمی کند و مانند یک معتاد، در عین حال که از اعتیادش رنج می برد، از آن لذت هم می برد و با آن حال می کند. به همین دلیل است که خیابان های خلوت روزهای تعطیل که در آن از ترافیک خبری نیست دلگیر و غم زده است. آری، "البته در همه این ها گاه رگه های مثبتی دیده می شوند".
- علیرضا عشقی -
۱- زندگی شهری و چند داستان دیگر/ دونالد بارتلمی، ترجمه شیوا مقانلو. تهران: بازتاب نگار، ۱۳۸۲.
۲- دفترهای مالده لائوریس بریگه / راینر ماریا ریلکه ؛ ترجمه مهدی غبرایی. تهران: نشر دشتستان، ۱۳۷۹.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 2:34  توسط
|
شهر، شهر مرا می بلعد و من خود را به او می سپارم. شهر خود را به من تحمیل می کند و دیوارهایش را به صورتم می مالد. شهر با تصویرهایش زندانی ام می کند، شهر با زنجیرهایش پایبندم می کند. دوباره قدم می گذارم بر کثیفی هایش و او قدم می گذارد بر گیجگاهم. شهر گیجم می کند با سفیدی دندانهایش، شهر پیرم می کند با تاریخ محله هایش. من غلت میخورم، لیز می خورم و استخوان هایم را با رضایت کامل در اختیارش می گذارم. من شهر را، این پیر خرفت را دوست دارم. من شاعرانه در شیارهای شهر قدم می گذارم و او بی رحمانه فقط نگاه می کند، نبض می زند و نبض هایش رویاهایم را می پریشاند.
- محمد نیک دل -
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 17:1  توسط
|