داستان - خیابان کایزر ، شماره 8
خیابان کایزر، شماره ۸
هانس اشتاتلر*
این جا بودند هر دو و خیلی خراب بودند هر دو. از دی شب اینجا بودند هر دو. مست بودند. آن شب سیگارهای مخصوص می پیچیدند هر دو. یکی شان که اسمش اشتفان بود می گفت بوی آدم ها چه قدر آشناست. زمانی که بچه بودند او و خواهرش، بوی تخت خواب پدر و مادرشان را می شناختند هر دو. دومی که اسمش هانس بود می گفت شاعرانگی بوها زمانی به اوج می رسد که صاحب بو معلوم نباشد ولی اشتفان فکر می کرد که او سفسطه می کند. هنوز این جا بودند هر دو. خیلی مست بودند هر دو و مالیده بودند هر دو اخم هایشان را به رنگ سرد چیزها در صبح پنج شنبه که بیکار بودند هر دو. در مورد شب حرف می زدند هر دو و اشتفان می گفت که شهر هر روز صبح می آید زیر پنجره اش و با او عشق بازی می کند و عصرها که او حوصله ی شهر را ندارد، خیلی راحت از شهر مرخصی می گیرد و پی کارشان می روند هر دو، هم شهر، هم اشتفان.
در میان اسباب های خانه نشسته بودند هر دو. در مورد طعم فلفل سیاه صحبت می کردند و گرسنه بودند. باید می رفتند به آغوش شهر تا غذا بخورند هر دو، ولی بی خیال صحبت می کردند درباره ی آهنگی که وقتی خوب گوشش می کردند یاد فیلم های پازولینی می افتادند هر دو. بعد هانس با خودش در مورد تکامل زبان های ژرمنی می اندیشید و اشتفان که حالش خیلی خوب یا خیلی خراب بود، خود را ناگهان به موسیقی سپرد و در میان سکوت اشیاء داخل اتاق تکانی خورد. لبخندی به لب های هانس دوید و او فکر کرد که چه قدر گرسنه اند هر دو. بلند می شوند، بیرون می روند و شهر صاحب می شود این دو دوست را که این جا بودند هر دو.
* Nr. 8, Keiser Strasse – von Hans Stadtler
