تبليغاتX
شهر نوشت ها - یادداشت - در باب شهر و ادبیات شهری (1)

 

     " ... باید تصدیق کرد که در بی نظیرترین گنداب های اسرارآمیز گیر کرده ایم، گندابی که بالا و پایین می رود و ضربان دارد. چندسویه است و شهردار هم دارد. توصیفش چند هزار کلمه نیاز دارد. گندابِ ما تنها جزیی از یک گنداب خیلی بزرگ تر است، گنداب ملت - دولت، که آن هم خودش ساخته ی آن گندِ گنداب ها، یعنی آگاهی بشری است. البته در همه این ها گاه رگه های مثبتی دیده می شوند ... "۱ این ها توصیف شخصیت داستان زندگی شهری ِ دونالد بارتلمی از زندگی شهری است. فکر می کنم تمام آدمهایی که این مطلب را می خوانند تجربه ی زندگی شهری را دارند. شهرها، کلان شهرها، شاید پیچیده ترین چیزی باشند که بشر تا به امروز ساخته است. و از قضا ساخته شدنش سیری درازمدت، پنهان و ناخودآگاه داشته است، به طوری که ناگهان آدمی به خودش آمده و دیده " اوه، عجب گندابِ اسرارآمیزی". شهر، این نظام ِ بی نظام ِ بی سر و ته و اسرارآمیز، آن قدر بی در و پیکر و پیچیده است که هر چه در آن دقیق تر می شوی انگار آن هم به همان اندازه پیچیده تر می شود، به طوری که گویا دستیابی و احاطه ی تمام و کمال به آن عملاً کاری غیر ممکن است. با این اوصاف تنها واکنش قابل قبولی که می توان نسبت به آن داشت، صرف نظر از تحقیقات جامعه شناختی، روان شناختی و فلسفی که آنها، با توجه به ادعاهایی که دارند، همیشه از سیر پیچیده شدن شهریت عقب مانده اند، رویکردی ادبی و هنری است. هنرمند مدرن ِ ساکن شهر ادعای داشتن دیدی از بالا به شهر، مثلاً از توی هلی کوپتر، ندارد. او خود سرگردان ِ مات و مبهوت این گندابِ اسرارآمیز است. تنها فرقش با آدم های عادی این است که چشمانش باز، یا بازتر، است و آن قدرها آدم سر به زیری، آن طوری که نظام های شهرساز می خواهند، نیست. او، در عین حیرانی، در جلوه ها و مناظری شهری، که راهی به شخصیت شهر است، سیر می کند و به اکتشافات و تجربیات شگرفی دست می یابد. این ها به هیچ وجه راهنمایی کامل برای شناخت پیچیدگی های شهر نیستند اما اگر این آثار پراکنده و هذیانی هنرمندان که حاصل تجربه ی شخصی آنان از زندگی در شهر است را کنار هم بگذاری، کلیدهایی به آدمی می دهند که می توان با آن، بر خلاف نمونه های آکادمیک ِ مدعی اش، شاید گوشه ای از این پیچیدگی ها را گشود و آن را بهتر و عمیق تر تجربه کرد. همین.

 

     " که اینطور، مردم می آیند اینجا زندگی کنند، من که فکر می کنم می آیند تا بمیرند. شهر پر است از بیمارستان، آدم هایی که سکندری می خورند و پخش زمین می شوند و زنان آبستنی که آرام آرام، توی پیاده رو، خود را جلو می کشند... شهر بو می دهد، به خصوص در تابستان ها. بوی ید و فرم، بوی روغن سیب زمینی سرخ کرده و بوی ترس... شهر پر از صدا، فریاد و هیاهوست؛ صدای زنگ ترامواها، صدای جیغ زنان و دختران. صدای گذشتن مردم، صدای پارس سگ ها و حتا صدای خواندن خروس... شهر پر است از سکوتی ترسناک، سکوت در زمان انتظار یک فروپاشی وحشتناک... در شهر زمان دیر می گذرد، سه ـ چهار هفته به اندازه ی یک سال طول می کشد. و آدم، آدم دیگری می شود. و چون این آدم جدید آدم قبلی نیست، آشنایان قبلی ناگهان غریبه می شوند. غریبه هایی که آنها هم آدم را نمی شناسند... "۲ ریلکه ی بیست و هفت ـ هشت ساله که در سال ۱۹۰۲ به پاریس، بزرگترین نمونه ی کلان شهری پیچیده در آستانه ی قرن بیستم، می آید ناگهان با دنیایی بسیار غریب برخورد می کند. قطعاً وسوسه می شود آن را به صورتی دقیق بشناسد اما هر چه بیشتر در آن فرو می رود کمتر درمی یابد، پس "دیدن را یاد می گیرد"، چشم ها، گوش ها، بینی و حتی منافذ پوستی اش را تا جایی که می تواند باز می کند تا لحظات و حرکات شهر را از دست ندهد، آنها را دریابد و در عین سرگردانی و حیرانی دفترهای مالده لائوریس بریگه را خلق می کند که کاوشی ژرف است در مقوله ی شهر و کودکی نویسنده.

 

     شهر اجتماع امکان ناپذیر تضادهاست. در شهر قطعاً از سینه پهلو نمی میری اما از افسردگی شاید. در شهر بی سواد هم که باشی آن قدر چیز می دانی که حتا خیلی از آنها برایت زیاد است اما ممکن است به واسطه ی ندانم کاری ای که هرگز از یک روستایی هم سر نمی زند، تمام زندگی ات را ببازی. در طول روز از دهان آدم های زیادی می شنویم که به تهران فحش می کشند و در مهربان ترین حالت آن را خراب شده می نامند، یاد ولایتشان می کنند و آنجا را بهترین جای دنیا می نامند. با این حال پس چرا در شهر مانده اند. چرا ریلکه در شهری که مردم به آن می آیند تا بمیرند و بوی ترس و سکوت پیش از فروپاشی دارد می ماند و به ولایت خوش آب و هوایش بر نمی گردد. شاید جواب ساده و راحتی بتوان به این سوال داد: شهر تمام امکانات را در انحصار خود در آورده است. اما اگر کمی دقیق تر شوی می بینی به همان اندازه، یا شاید هم بیشتر، که در شهر جلوتر هستی، عقب تر هستی، یا واضح تر فروتر هستی. به نظر من دلیلش این است که مانند مخدر روح و جسم آدمی را در می نوردد و آن را از آن خود می کند. شهر نشین به شهر مبتلاست. شهرنشین ِ افسرده دلش در ولایت خوش آب و هوایش می گیرد و افسرده تر می شود و ریه های جرم گرفته اش بدون دود و بوی روغن سیب زمینی سرخ کرده درست کار نمی کند و مانند یک معتاد، در عین حال که از اعتیادش رنج می برد، از آن لذت هم می برد و با آن حال می کند. به همین دلیل است که خیابان های خلوت روزهای تعطیل که در آن از ترافیک خبری نیست دلگیر و غم زده است. آری، "البته در همه این ها گاه رگه های مثبتی دیده می شوند".

 

- علیرضا عشقی -

 

۱- زندگی شهری و چند داستان دیگر/ دونالد بارتلمی، ترجمه شیوا مقانلو. تهران: بازتاب نگار، ۱۳۸۲.

۲- دفترهای مالده لائوریس بریگه / راینر ماریا ریلکه ؛ ترجمه مهدی غبرایی. تهران: نشر دشتستان، ۱۳۷۹.

نوشته شده در ساعت 2:34 | لینک  |